jump to navigation

می 28, 2007

Posted by self in دسته‌بندی نشده.
add a comment

دور شده ام … خيلي ازت فاصله گرفتم
حس ميکنم تمام تنهايي ها رو تو اين اتاق شلوغ
به حال خودم فکر ميکنم
هيچ راه فراري وجود نداره از
ترس
پشيموني
و تنهايي

تصوراتي از عشق و نفرت
که چسبيده شده پشت چشم هاي من
نشانه هايي از خنده ي ميرا
انعکاس گريه هاي خاموش (ادامه…)

می 17, 2007

Posted by self in دسته‌بندی نشده.
1 comment so far

پل های روبرویم را با سکوت شکسته بودم

سایه های پشیمانی در نگاهم موج میزند

گذر زمان تیرگی را جایگزین نور فروزان در دلم میکرد

بسنده کردن به امیدهای تو خالی دیگر خاطرم را آسوده نمیکرد

…………

عزرائيل قبله روشن من خواهد بود

می 16, 2007

Posted by self in دسته‌بندی نشده.
add a comment

اتاقی از جنس خاک رس همراه با تیرهایی که تو سقفش بکار رفته بود بوی خوبی میداد هنوزم میده… کلی خاطره مونده اما دیگه حاظر نیستم یه شب رو اونجا بمونم… نیست دیگه رفته واسه خودش… شبی که همش گریه بود و بی خوابی و ترس… ترسی از موجود یک سر دو گوش که هنوزم میشنوم تنم میلرزه… از اون زنها که رو پشت بوم نشسته بودن و گریه میکردن میترسیدم نوری منعکس از چشم یکی از اون زنا همیشه ترسم رو بیشتر میکرد من اون موجود رو میدیدم! صدای لالالای مامانم با صداهایی که میشنیدم یک جور موزیک دث رو خلق میکرد که همش ترس بود برام….صدای اون دو مرد سوزی داشت که تنم رو مورمور میکرد…. شب…بیداری…عرق کردن…سردرد از بوی نفت…ترس…گریه..فانوسی با نور زرد رنگ بالای سرم… خسته هستم؟

خدایا منتظرعزرائيل هستم

می 3, 2007

Posted by self in دسته‌بندی نشده.
1 comment so far

مثل همیشه به خودکاری که توی دستم هست نگاه و بازی میکنم , کاغذهای روی میز که برای پروژه ها ازشون باید استفاده کنم رو سیاه میکنم با علامت یا کلماتی که از خودم درست میکنم! نور کم چشمک زنی از مونیتورم بهم اجازه میده کاغذهارو خط خطی کنم/ دوباره این آهنگ رو گوش میدم و چیزایی یادم میاد

Shroud Of Frost

Undying odyssey… a myriad of times

The soul has seen
Through eyes of heaven
The imperium of earth
There’s nothing left to perceive

Help me to escape from this existence
I yearn for an answer… can you help me?
I’m drowning in a sea of abused visions and shattered dreams
In somnolent illusion… I’m paralyzed…

AnathemaThe Silent Enigma, 1995

خیلی از شبها تو اون اتاق تاریک روی اون تخت خوابم میبرد که یک دفعه از خواب میپریدم میدیدم خیس عرق شدم و هنوز صدای وینسنت رو می شنیدم اتاق مثل همیشه تاریک تاریک بود به زور میلاد رو می دیدم اون خواب بود! صدا بوق ماشین های تو خیابون اذیتم میکرد پنجره رو میبستم هوای اتاق گرم می شد به زور میخوابیدم ولی همیشه تو خواب عذاب میکشیدم و نمیتونستم خودمو از تو خواب بکشم بیرون(خیلی از شب ها درگیرم با این قضیه)! اون کنسرت تا صبح هی تکرار میشد.. و آهنگ ها میرفت تو مغزم