آگوست 31, 2008
Posted by self in دستهبندی نشده.1 comment so far
همیشه تو آیینه به سمت راست خودم که جای خالیه نگاه میکنم…
آگوست 9, 2008
Posted by self in دستهبندی نشده.1 comment so far
دیشب خواب میدیدم، در سرزمینی بودم که پرنده ها در آنجا صدای بز میداند! مسخره بود ولی عین واقیعت در خواب بود، گویا از سفر آمده بودم ولی هرچه فکر میکردم به یاد نمی آوردم از کجا آمده ام و به کجا میروم، هرجا میرفتم پرنده ها با من بودند همان پرنده هایی که صدای بز میداند از آن دسته از بزها که انگار سرما خورده اند، ساق پایم درد میکرد معلوم بود که مدتی است در حال راه رفتنم، کوله ای بر دوش داشتم کوله ای که بار آن تهی بود فقط نقش همراه را با من داشت، وقتی با ساق پای خسته آنجا راه میرفتم، در آن سرزمینی که پرنده هایش مثل بز صدا میداند زیر پایم صدای خورد شدن می آمد خورد شدنی که موجودات انسان نما آن را روزها و شب ها به کرات میشنیدند و با بی تفاوتی از آن گذر میکردند، با کمی دقت متوجه شدم که صدای خورد شدن ناشی از شکستن تخم همان پرنده هایی که صدای بز می دادند بود و به آرامی به راه خودم بی تفاوت ادامه دادم…